کی توانم خاک غربت را طوطیای چشم کنم

پایان زندگی نورجهان مهرالنسا مشهور به «نورجهان» دختر غیاث الدین از خانواده های حکمران و سر شناس قندهار بود. او از روی ناچار با پدرش جانب هند رفت تا آنجا دور از وطن ابا و اجداد مسؤن زندگی نماید. هنوز چند بهار زندگی مهر النسا در هند نگذشته بود که استعدادش تبارز کردن گرفت و آهسته آهسته برخورد مؤدبانه و گفتار شیرین او ورد زبانها گشت و در محافل و مجالس زیبا دوستان و زیبا رویان هند مورد تحسین گشت. دختران و پسران جوان میل دیدار او میکردند و اورا در مجالس خود دعوت مینمودند تا از حسن کلام، زیبایی اندام و لطیفه گویی ها و حاضر جوابیهایش حظ ببرند.
مهرالنسا «نورجهان» گونه های نمکین, ابروان کشیده, چشمان فتان و نگاههای گیرا داشت. سر سخت ترین جوان زیبا اندام هندی که بر زمین ناز میفروخت, در بر خورد تیغ نگاهش از پا در می آمد. او به یقین الاهه راستین عشق و محبت و تحفه روزگار بود. اگر جوانی از برابر او عبور میکرد بی مهابا جادوی زیباییهای ملکوتی او میشد. هیج روزی نبود که جوانی خدنگ تیر نگاههای جادویی اورا نخورد و ساعتها پروانه وار بدور شمع فروغش چرخ نزند. رب النوع حسن و جمال در آرایش و پیرایش این دخت آرین آنقدر ماهر آمده بود که شهزاده و گدازاده سایه وار بدورش چرخ میخوردند و از زیبایی های اندام آراسته و نگاههای دعوت کننده او تمتع می بردند. اوبراستی معبود قلبهای پاک عاشقان و ستاره درخشان نگاههای تناز و الهام دهنده دلهای نازک خیالان و نازک پیشه گان بود. شاعران و هنر مندان, درباریان و کوچه گردان یکسان اورا می پرستیدند و دیوانه نگاههای عاشقانه او بودند. او مضمون عشقی چندین صد شاعر و چندین صد ماهر و هنر آفرین دیار عندلیبان خوشگفتار و طوطیان شکر شکن هندی و نخجیر عشاق تیزکمان شکارگاههای دلهای شکاریان وادیهای سر اندیب وداغدیده تازیانه های سمند های تیز رو دشت ها و دمن های دور دست آن سوی فراکوههای سر به فلک کشیده سلیمانیها و هندو کشی ها بود. این دخت فرزانه دامان هندوکش و سپین غر و سلیمان کوه آنطور که الاهه های زیبایی ناز میفروختند و دیگران را در هوس تیر نگاههای خود سرگردان و انتظار می کردند, نبود. او الاهه راستین عشق بود. او با هر کی برابر میشد میخندید و از هرکی میشنید با تبسم های نمکین پاسخ میگفت. تمکین سخن و زیبایی کلام درست ودیعه خداوند برای این الاهه آسمانی بود. او دختر نازک خیال دراک, زود فهم و کنجکاو بود. با هرکه داخل صحبت میشد اورا با سحر کلام و زیبایی زبان می خرید وتا چرخ در گردش بود و ستاره ها در آسمان میدرخشیدند در هوس صحبت و شنیدن کلام و آهنگ زیبای الفاظ لطف آمیز خود زندگی می بخشید. هیچ روزی نبود که نورجهان زیبا, نامه های التماس آمیز و رقعه های پر از اشتیاق از قلبهای داغ زده نگیرد. اما دخت کندهار مردانه وار بهمه جواب مینوشت و به هیچ یک تسلیم نمی شد. او نامه های همه عشاق را به گونه های دلخواه ورضایت خاطر دلدادگان خود پاسخ مینوشت و توصیه های مدبرانه و حاکمانه بایشان میکرد. او هرکدام را به استواری و مردانگی دعوت میکرد. نورجهان با همه زیبایی و تنازی سنگدل نبود و نمیخواست دلدادگان او از او برنجند و مایوس گردند. نوشته های او برای عشاق تحفه گرانبهایی بود که در عمق قلب زندانیان عشق و محبت او جای ویژه ای داشت. خداوند باین دخت آرین همه ارزشهای اللهه عشق ومحبت را یکجا ارزانی کرده بود. او لطف بیکران الهی بود برای نسل جوان و عشق پیشگان دریار آزادگان بلخ بامی و عندلیبان سر اندیب. نورجهان علاوه از حسن و زیبایی در فنون شعروشاعری نیز دست کمی از معاصران خود نداشت. او همه نامه های منظوم را بنظم و نامه های نثر را به نثر زیبا جواب می نوشت. طبع ظریف و استعداد خدادادش پر شعله ترین آتش عشق را با کلمات سردو شیرین مسحورو خاموش میکرد. او شیرین کلام و شیرین بیان بود. او در حاضر جوابی کوی سبقت را از همه شاعران دوران ربوده بود. او میتوانست در هر حالت و هر اندیشه و زمان به هنر شعر روی آورد و شعری حسب حال دوران بسراید. هیچ شاعری نبود که در قلمرو هند جسیم با این الاهه راستین عشق و محبت وهنر آفرین مقابله کند و اورا در کلام آفرینی و تیز هوشی منکوب کند. او در مجالس بزرگ مینشست و با شاعران بزرگ شعر میگفت و طبع آزمایی میکرد . همه او را منحیث معبود والاهه شعر های خود میپرستیدند و از ناز و کرشمه های دلربایانه اش الهام میگرفتند. گویاهنر شعر در آسمان هند بافلاک رسید و شاعران زیبا کلام در هر کوچه و برزن هند هنر پرور پرچم های هنرآفرینی و هنر نمایی را بر افراشتند. نورجهان نه تنها شعر میگفت و عشاق را به شعر گویی ترغیب میکرد بلکه صحنه های مقابله و شعر گویی را دامن میزد. گویی این الاهه عشق آگاهانه از سر زمین بلخیان و بامی یان و کندهاریان و هری یان به سر زمین سر اندیپ یان تحفه گردیده بود تا عشق و محبت بیافریند و هنر آفرینی کند. یکی از مقابله های نورجهان پاسخ به نامه«عبدالمؤمن» یکی از عشاق و دلباخته گان اومیباشد که معروف است و مشهور! ********************** گویند: عبدالمؤمن اصلاً اوز بیک بود, دران وقت از سر نشینان هند بحساب میرفت. او چهره بشاش و اندام متناسب داشت. همه هندو دختران در مقابل تبسم اسرار آمیزش تاب مقاومت نداشته دریک نگاه تسلیم هوا وهوس او می گردیدند. هرگاهیکه عبدالمؤمن در کوچه وبرزن در رسته قصابان ویا در بازار گلفروشان ویا درجمع میوه فروشان کوچه ظاهر میگردید. چشمان نیک اندیشان و بد انیشان اورا تعقیب میکرد و به قد و قامت خدادادش تحسین و آفرین سر میدادند. اورا خداوند اخلاق نیکو و گفتار شیرین نیز داده بود که شایسته وبایسته بود. کردار نیک او در صف همه جوانان و نوجوانان کوچه تحسین آفرین و طرف تایید همه نیکویان بود. او چشمان کلان نیلگون داشت. لبانش بمثال گلاب سرخ رنگین مینمود. ابروان کشیده , چهره گندمگون و کشاده و موههای مجعد داشت که با سر و صورت زیبا و آراسته اش پیراستگی خاصی باو میبخشید. او جوان با انضباط بود. سر وصورت خودرا خوب می آرائید. خوش لباس و خوش قیافه و خوش تیپ بود. میکوشید جوان حاضر جواب, زیبا کلام, زیبا سخن و زیبا لباس باشد. هرگاهیکه عبدالمؤمن در تفرجگاهها ویا بازارهای کلان شهر ویا در تفریح گاهها تفرج میکرد, جوانان بسیاری گرد او جمع می آمدند وبه کلام شیرین او گوش میدادند. هیچ دوشیزه جوانی نبود، وقتیکه از کنار عبدالمؤمن عبور میکرد بی میل و رغبت و نیم نگاه به اندام زیبای اواز برش بگذرد. دختران و نازک خیالان شهر اورا دوست داشتند. اورا خوش داشتند و اورا در رؤیا های خود میدیدند و با او راز و نیاز میکردند. چهره بشاش و خندان او سوژه هنری شده بود. تصویرهای او که به هنر زیبایی نگاری رونق بخشیده بود. در بازارهای تمثال فروشان تمثال عبدالمؤمن گران قیمت بود و دختران با هزینه هنگفت آنرا می خریدند. عبدالمؤمن خود با همه زیبایی و ناز فروشی و گران فروشی که در مقابل دختران و دوشیزگان تیر خورده خود داشت تیر نگاه نورجهان را خورده بود. این ترک پسر اسیر زلف دوتای دخت کندهارا بود و اورا بیش از جان دوست میداشت. او در مقابل افسون نگاههای جادویی نورجهان تاب نداشت. با همه غرور و شکیبایی نمیتوانست در مقابل نورجهان بایستد و با او حرفهایی مبادله کند. همیشه فکر میکرد که چطور و چگونه عشق آتشین خود را باو در میان گذارد. عبدالمؤمن درین باره غمین بود و ناراحتی احساس میکرد , خودرا ضعیف میافت. روحیه باخته بود. نمیتوانست احساس خودرا باو درمیان گذارد. اصلاً در مقابل او رنگین میشد و از حرف می ماند. معشوقه زیبا هم که از دلداده حرفی در قلبش نبود و اعتنای خاصی به عبدالمؤمن نداشت که تسلی خاطر او گردد. عبدالمؤمن برای اظهار عشق و محبت آتشین خود نسبت به نورجهان روزی نامه ای مملو ار احساسات درونی و ناقراری شباروزی خود به نورجهان نوشت ودران اسرار عشق نهفته خودرا نسبت بوی افشا کرد. نورجهان عشق آتشین مؤمن را نه پذیرفت و در مقابل هر مصرع آن پاسخی باین شرح نوشت: عبدالمؤمن: شبها من و خیال تو و چشم خون فشان! نورجهان: خدا بفریاد رسد! عبدالمؤمن: فارغ تویی که هیچ کست در خیال نیست. نورجهان: حقا که خوب گفتید. عبدالمؤمن: ملال برای عالی مخفی نماناد که تا حقیر را نظر برجمال افتاده نه شب خواب دارم و نه روز آرام. نورجهان: ما چه کنیم. عبدالمؤمن: امیدوارچنان است که به تصدق فرق مبارک رحمی کنی! نورجهان: خدا الرحیم و الرحمن است. عبدالمؤمن: فقیر در خدمت یاران اظهار محبت نمیتوان کرد. نورجهان: دندان بر جگر نه! عبدالمؤمن: بخدا و رسول خدا قسم که شب و روز درِ عیش برویم بسته شده است. نورجهان: ترا کی قسم داده عیشت بفراغت بکن! عبدالمؤمن: شد بکام غیرعالم ولی یکدم بکام ما نشد! نورجهان: روزی بقدر همت هرکس مقرر است عبدالمؤمن: التماس آنکه رقعه به یاران نه نمایی! نورجهان: ترس نمی باید. عبدالمؤمن: نام محله خود را بزودی به رقعه ظاهر سازید! نورجهان: محبت خضر راه خود باشد. عبدالمؤمن: ولدعا! نورجهان: دعا مکن نفرین کن! ****************** حسن بی همتای نورجهان در سراسر هند هنگامه بزرگی برپا کرده بود. همه مردم هند مایل بودند نگاه پرلطف این دخت شوخ و شنگ بلند آوازه را جلب نمایند. ولی دخت کندهارا به هیچ یک جلوه گری اهمیت نمی داد و همان طور مغرور قلب می شکست. تا آنکه در یک روز خوش و خرم بهاران گذرش در مینا بازار لاهور افتاد. قد دوتا و زلف مجعد مهر النسا نگاههای فتن شهزاده سلیم پسر اکبر پادشاه را بخود جلب کرد. آن شهزاده ازدل و جان عاشق مهر النسا گردید و بنیان یک عشق خلل ناپذیر را با نورجهان ببست. گرچه عشق سلیم و نورجهان در شمار روز ها فزونتر شده میرفت اما آنکه نیاز عشق معشوقه را بناز می آورد. با آنکه قلب نورجهان سخت می تپید در مقابل تب و تاب سلیم بی میلی وبی علاقه گی نشان میداد تا اورا بیشتر مجذوب خود بسازد. گویند روزی مهرالنسا (نورجهان) در باغ شاهی گردش میکرد شهزاده سلیم او را از دور بدید. خواست با او داخل صحبت گردد, لذا دو کبوتررا در دست گرفته پیش آمد و از او خواهش کرد تا چند دقیقه آنها را برای او نگاه دارد. مهرالنسا کبوتران را بگرفت و منتظر مراجعت شهزاده شد. وقتیکه جهان گیر بازگشت دید در دست مهرالنسا فقط یک کبوتر است. پرسید دیگری چه شد. مهرالنسا گفت پروازکرد. شهزاده تعجب کرده گفت. چطور پرواز کرد. مهرالنسا با تبسم ملیح کبوتر دومی را رها کرده جواب داد. اینطور. سلیم سخت اسیر چشم جادوی مهرالنسا بود. دیوانه وار اورا می پرستید. او لحظه ی نمیتوانست جدا از نورجهان زندگی کند. گرچه خوب می فهمید اکبر پدرش باو اجازه نخواهد داد که با نورجهان طرح عشق بریزد ولی درمقابل حکم سلطان عشق که تمام قلمرو وجودش در تصرف او بود نتوانست بخواهش پدرش ترتیب اثر بدهد. سلیم درزندگی صرف مهرالنسا میخواست. اوسلطنت و در بارشاهی را در مقابل یک خنده ملیح و نمکین نورجهان ارزش نمی داد. پدر و گفته او چیزی نبود که سلیم را از عشق آتشین باز دارد. او پنهان از پدر قاصد نزد سلطان غیاث الدین پدر مهرالنسا فرستاد و مهر النسا را بنامزدی خود از او در خواست نمود. اما اینکه غیاث الدین را ترس بسیار از غضب اکبر پدر سلیم بود نتوانست بدرخواست شهزاده لبیک بگوید. فرستاده به نا امیدی نزد سلیم باز گشت و از شکست سلیم در عشق نورجهان بوی حکایت نمود. شهزاده در حال بیهوشی به بستر مریضی رفت و از همان وقت سراسر زندگی پدر را با درد و رنج روحی سپری نمود. مهرالنسا گرچه ازین شکست نا بهنگام رنگش بزردی گرائیده بود ولی با رعایت عرف و عادت خانمان سوز پیشین نتوانست حتی آهی از نهاد بر آرد و می بایست باین درد و رنج بسازد. ناچار به نامزدی علی قلی خان مشهور به شیر افگن که بامر و اراده اکبر شاه صورت میگرفت تن در داد. وبا او ازدواج کرد. شیر افگن جوان قوی و دلیر بود و در دربار اکبر شاه مقام و منزلت بسیار داشت از کارنامه های این فرزند ترک بود که اورا شیر افگن لقب داده بودند او بدون اسلحه بر شیر, پلنگ ببر حمله میکرد و به ضربه مشت کله حیوان را بزمین پست می ساخت. مهرالنسا جفت شیرافگن شد وبا وی که بفرمان اکبر حاکم بنگاله مقرر شده بود رهسپار بنگال گردید. ازین پس تحولی در زندگی مهرالنسا رخ داد بیشتر به مفاخر و کارنامه های خارق العاده شیر افگن مباهات می نمود و عشق آتشین شهزاده سلیم می رفت خاموش گردد. شهزاده سلیم در عشق مهرالنسا پا برجا مانده بود. کارش بجنون و دیوانگی کشیده بود. سلیم پنهان از پدر در دل تاریکیهای شب با فرشته خیال هم آغوش میشد وبا مهر النسا محبوبش عشق می باخت ویکسره از زندگی دست شسته بود. تا آنکه مرغ روح اکبر پدر سلیم از قفس جسم پرواز کرد و در باریان شهزاده سلیم را بر مسند شاهی بنشاندند و عبای سلطنت بر تارک او راست افتاد. آنگاه بنابر انتقام جویی کس نزد شیر افگن حاکم بنگاله فرستاد و معشوقه خود مهرالنسا را از او بخواست. در خواست شهزاده سلیم ملقب بجهانگیر برشیر افگن سخت گران آمده و با خشونت و تندی جواب داد و فرستاده را با ضرب مشت از خود راند. وضع شیر افگن, جهانگیر را بیشتر بر آشفته ساخت وبه تهمت اینکه شیر افگن در بنگال فتنه جویی میکند اورا بدربار لاهور احضار نمود. شیرافگن که از غرض شوم جهانگیر خوب اطلاع داشت بدستور او سر تسلیم فرود نیاورده از رفتن بدربار وی سر کشی نمود. قطب الدین عامل جهانگیر با چند تن همراهان که مامور این امر بودند از زور و قوت کار گرفته بر شیر افگن حمله بردند. چند تن از همراهان قطب الدین بشمول خود قطب الدین در مقابل نیروی خارق العاده شیر افگن نقش زمین شدند. ولی شیر افگن خود نیز در میان سپاهیان قطب الدین تنها ماند. او به تنهایی در قلب طرفداران قطب الدین واقع شده و مرد افگنی میکرد. ولی اینکه گفته اند یک رستم داستان پیش دو کس حیران است چند تیر پیهم بازوان اورا بیکاره ساخت. سر انجام جسم کوه پیکر شیر افگن در مقابل نگهداشت ننگ و ناموس بزمین غلتید و قربان مهرالنسا گردید. کسان جهانگیر اهل و عیال شیر افگن را اسیر وار بدارالسلطنت لاهور بردند و مهرالنسا در پای سلطنت جهانگیر قرار گرفت. جهانگیر حالا که سر سخت ترین رقیب عشق خودرا از جهان محوه می دید مهرالنسا را در حرم شاهی فرستاد. بناچار مهرالنسا که خود را اسیر پنجه جهان گیر قاتل شوهرش شیر افگن دید دست پاچه شد و خون شیر افگن را از او بخواست. جهانگیر که سلطنت هند را در مقابل نگاههای نورجهان بی ارزش می دید ازین آزرده خاطری مهرالنسا ملول شد از او عذر بخواست. اما کینه زنانه مهر النسا تا دیر ها محوه نمی شد. سالی چند سپری شد جهانگیر همچنان در آتش کینه خواهی مهرالنسا می سوخت و ان مهر النسا یی که چند سال پیش باو عشق می باخت و قلباً اورا دوست داشت حالا اورا از خود دور میکرد. آن نگاههایی که با جهانگیر راز عشق میگفت حالا او را جانی میدید. ولی گذشت زمان همچنانکه عشق جهانگیر را از قلب نورجهان محو کرده بود کینه خواهی و بدبینی اورا نیز محو ساخت. مهرالنسا باردیگر در عشق آتشین جهانگیر مبتلا شد و کار نامه های عشق پیشین را که روزگاری سخت بآن مباهات داشت دوباره پذیرفت و همان نگاه آتشین را که درمینابازار لاهور بر جهانگیر نثار کرده بود باردیگربینداخت و کبوتران باغ شاهی که از کف مهرالنسا بهوا شده بود پس از چند سال آوارگی در فضای هند دوباره در همان باغ ملاقی شدند. ازان پس کار جهانگیر رونق گرفت وبا استعانت و کمک مهرالنسا که دران وقت بنام نورجهان پا بعالم کشورداری گذاشته بود دوره پر ارج و اقتدار تیموریهای هند را پی ریزی کرد. پایان زندگی نورجهان: ابرسیاه اندوه در آسمان هند پهن بود و آفتاب با همه عظمتش نمیتوانست شهر شاعرانه هند را روشن کند. غبار محنت آوری هند را دامن زده بود. صدای شیون و ناله از درون کاخ شاهی بگوش میرسید . قبه منارهای زیاد و دلربای قصر سلطنتی فروغ خود را در صدای لرزان و سوزنده طفلکان و زنان از دست داده بودند و ارتعاش سخت درآنها دیده میشد. چند دقیقه بعد تابوت جهانگیر در بین همهمه و گریه از دروازه بزرگ کاخ سلطنتی بطرف آرامگاه ابدی روانه گردید. جهانگیر به رحمت ایزدی پیوست و آلهه عشق و محبت با فضایل معنویش در لای خاک نهان گردید. گریه و ناله از خورد و بزرگ شنیده میشد. همه ازین ضایعه بزرگ کشور هند سخت متأذی بودند. بزرگان و امرای سلطنتی در حالیکه جامه سیاه سوگواری به تن داشتند از پیشآمدهای بعدی سلطنت باشکوه و بزرگ هند می اندیشیدند. نمیدانستند که سلطنت جهانگیری کرا سزاوار است. درآن روزگاران دنیای هند را صیت نبوغ نورجهان سخت فرا گرفته بود از هر زبان & http://www.khawaran.com/Noorjahan.htm
نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ دل نوشته‌ها ()